چه واژه هراسناکی !!
ریشه های جان و تنم تیر می کشند......
دختری چهارده ساله، با تنی لرزان از ترس، پس از کشمکشی سخت، در تخت، خوابش برده .
خواب که نه،
کابوسی پر هراس.،از انچه بر او گذشته و انچه که بر سرش خواهد امد!
گهگاه، کابوس رنگ رویا به خود می گیرد.
چهارده ساله است....گاه شیدایی و هنگامه رویا پروری.
بهاران است و شور دشت و دلی که با تپش های تند در سینه اش بیتابی می کند...
پس با دلی ناشکیبا ، به جست و جوی این پرنده خوش اواز می شتابد و عاشق می شود.
اما، ناگهان، رویا ها دود می شوند و جای خود را به کابوس می سپارند.
تخت خونین است....از گلوگاه نازک دختر، فواره
سرخ خون به هوا می جهد و بر چهره ای اهریمنی می نشیند.
دختر چشم می گشاید و با ناباوری به دژخیم می نگرد....
انگار دیدگانش با اخرین نگاه فریاد می زنند :
مرا کشتی پدر ؟؟!
اما ایا هرگز عاشقی هایت در چهارده سالگی را به یاد می اوری !!!!!!!
هما ارژنگی