من ایرانم،
زادگاه گردان و دلیران،
ققنوسی زاینده و نامیرا که هزاران بار از دل اتش و خاکستر و غبار نیستی سر بر اورده.....
من، فرزند رنج و ایستایی و عشقم،
جاودانه و پیروز
ان چنان کهنسال و فرتوت، که انگار بی اغازم و ان چنان جوان و زاینده که گویی هم امروز به گیتی پا نهاده ام.
من، ایرانم، دل جهان،
و خون زندگی و پایندگی در من روان.
از هزار توی هستی سر بر اورده،
دستان سرای روزگاران....
درندگان، بار ها بر من شبیخون زده، سینه ام را دریده، گنج هایم را به تاراج برده و اتش به تار و پودم در افکنده اند.....
این دشمنان، اما انگار از راز پایندگی ام بی خبرند
ان ها نمی دانند که در دل این کهن دیار،بی شمار جویبارانی جاری ست از خون فرزندانی که در راهش از جان گذشته و ریشه های ماندگاری اش را ابیاری می کنند
تا......
سرو های سبز و ایستا سر بر اورند
و....
گندم زار ها برروی افتاب و اسمان بخندند
و.....
در رگ تاک ها شراب عشق بجوشد
و.....
سنجاب ها در شاخساران بلوط لانه های تازه بسازند
ایرانم،
سرفرازم،
می پرستمت.❤️
هما ارژنگی
۲۱ خرداد ۱۳۹۹