از پشت حریر ابر مهتاب،
رندانه نقاب می گشاید
چون دخترکان کولی مست
بر بستر سبزه می نهد گام،
وز گونه دشت خفته ارام
سد بوسه ز شوق می رباید
از بام سپهر لاژوردین،
اویخته همچو شبچراغی
قندیل بلور ماه رخشان
در حلقه سیمگون مهتاب
بنشسته به برج خویش خیام
گوید ز گذار عمر و ایام،
بگرفته به کف به شادمانی
جامی ز شراب اتش افروز
دارد به کنار خود نگاری
گلچهره بتی بسان نوروز
وان یار لطیف چنگ بر کف
خواند به نوای اسمانی :
" بگذر ز غم جهان و بر گیر
جامی ز شراب ارغوانی.."
ان سوی دگر نشسته بینم
مردان محیط فضل و اداب
در کار جدل به رد و انکار...
رندان و قلندران خمار
بگرفته به کف می مغانه
افتاده ز سر کلاه و دستار...
در پله چرخ اوستادی،
بنشسته به کار کوزه و جام
وین جمع پریش و پای در گل
وامانده همه ز حل مشکل...
ناگاه منادی از سر بام
فریاد بر اورد که برخیز
ای مفتی غافل از سر انجام
از فتنه عقل خرده بگریز
وی محتسب این حساب بگذار
در حلقه عاشقان در اویز