سراینده هما ارژنگی
این جا کنارِ گورِ تو ای گُردِ نامدار،
با سینه ای از آتشِ اندوه پر خروش،
با شیونی که جان و تنم آورد به جوش،
سر می نهم به سنگ،
وز ژرفنای هستی خود داد می زنم :
" ای خفته درسیاهی این دخمه خموش،
ای نادرِ دلیر، ای شاهِ بی هَمال،
ای آن که سرفرازی ایران و نامِ تو،
در جانِ من تنیده به هم همچو پود و تار،
از این ُمغاکِ تیره دل و از پسِ غبار،
بر خیز و سربر آر...
مامِ وطن ببین که چه سان دل شکسته است !
بنگر که دستِ دیوِ دروغ و ریا و آز
بر بالِ این همای چه سان بند بسته است ! "
اینک منِ غمین،
از پشتِ پرده های پرندینِ یاد ها
می بینمت نشسته برآن اسبِ راهوار،
بالای تو بلند، رای تو استوار،
آوای سهمگینِ تو، توفنده همچو رعد
پا بر رکا ب نعره کشان و سبک عنان،
غران، به سوی لشکرِ دشمن روانه ای
ای شاهِ پر شکوه ، رهایی گرِ وطن،
کز خاکِ گُرد پرورِ ایران نشانه ای
روزی که این سرای کهن- مانده و زبون،
هر گوشه اش به چنگِ یکی دیو واره بود،
تو آمدی و سینه بر افراختی چو کوه
تا از برای مادرِ میهن سپر شوی
باز آمدی که بارِ دگر این شکسته را
جانی دوباره بخشی و ایرانِ خسته را
بر شاهراهِ شوکت و فر راهبر شوی
ایرانِ ناتوان،
چونان درختِ پیر که جان می برد به در،
از زخمِ بی گذشت و هراس آورِ تبر،
با همتِ بلندِ تو گسترد بال و پر
وین نجدِ سرفراز شکوهی دوباره یافت
مامِ وطن زِ تازشِ بیگانه شد رها
پیوسته شد هر آنچه گسستند با ریا
وز گوشمالِ دشمنِ نادان و خیره سر
گنجینه های دُر و گُهر بی شماره یافت
ای شاهِ پر شکوه، رهایی گرِ وطن
کز خاکِ مرد پرورِ ایران نشانه ای،
اینک منم نشسته بر این سنگِ سردِ گور،
این چشمِ اشکبار، وان یاد های دور...
ناگاه سایه ای،
از پشتِ پرده های سرشکم شود پدید
گویی روانِ توست که می خوانَدَم به خویش
آوای گرمِ توست که در گوش های من
پژواک می شود:
" ای مرغکِ غمین، برخیز و غم مدار
کاین خاکِ گُردخیز، باز آورد پدید ، ای بس نژاده مرد
نادر، نمردنی ست... وین خانه، ماندنی ست...
هما ارژنگی
پنجم بهمن ماهِ هزار و سیسد ونود و هفت خورشیدی