سراینده: هما ارژنگی
منم بانوی ایرانی،
همان آیینه ی حیرت فزای صنع یزدانی،
همان گنجینه ی مانای فرهنگ اهورایی،
به دستم مشعل روشنگرِ دنیای انسانی
من از بی منتهای عشق می آیم
کلید گنج مقصودم
خدایم داده فتح الباب بس اسرار پنهانی..
ز اندوهان نمی گویم، به راه مهر می پویم
که من، فرخ نژاد و بهمن و پاک و سپنتایم
زن شایسته ی دیروز و هم امروز و فردایم..
منم آن دخترِ صحرا،
همان سروِ بلندِ عشق و آزادی
که هنگام سحر در دشتهای خرمِ پوشیده از شبنم،
تمامِ بره ها در بزمِ من آواز می خوانند
و دستانِ توانمندِ من از پستانِ گاوان
با محبت شیر می دوشند.
منم چادر نشین پر تلاشِ دشتهای دور،
همانندِ ستیغِ کوه ها آزاده و مغرور
تنورِ نان و فانوس و اجاقِ کومه ام روشن..
منم آن نقشبندی کز سر انگشتِ گهر بارم،
به دشتِ خالیِ هر دارِ قالی، خرمنی از عشق می کارم
به شالیزارِ باران خورده با شادی، سرور و مهر می آرم..
منم دنیای شعر و گنجِ الهام و هنر، بانوی ایرانی
همان خلوت نشینِ ساحتِ پر رازِعرفانی،
همان الهام بخشِ سالکانِ عرشِ سبحانی..
طبیبم من، شفای جسم و جانِ دردمندانم،
پرستاری صبورم،مرهمِ افسرده حالانم،
یکی آموزگارِ عاشقم، استادِ آزادم،
به گاه داوری، نیکو نهاد و عادل و رادم.
منم همراه و همگام و حریف و همدم و همسر
به گاهِ نیک و بد پشت و پناه و در بلا یاور..
منم مادر،
منم مادر، خدای کوچکِ هستی دهِ انسان
که با لالای شیرینم زمان آرام می گیرد
وبا آوازِ رنگینم زمین بیدار می گردد
و در آغوشِ پر مهرم، شقاوت رنگ می بازد
منم مادرشفای خاطرِ آزرده از آلامِ انسانی..
سخن کوته، منم شعرِ بلندِ زندگی زیبا و بی پایان
منم بانوی ایرانی و فخرِ کشورِ ایران