سروده ی هما ار ژنگی
زر می چکد خدا را از شاخه های زرین بر قله ی د ما و ند مهر خجسته را بین
همپا ی گام پاییز بر زورقی درافشان آمد که تا زه دا رد عهد وفای یاران
مهر آمد و صلا زد یاران مهربان را آمد که هدیه آرد افسو نگر خزان را
آمد که باز گوید از کا و ه ی دلا ور از شاه آ فر یدون ضحاک تیر ه گوهر
آمد که بر تو خواند آیین پهلوانی اندر نبرد دیوان-مردانه جانفشانی
گوید ز جور ضحاک-افسانه گوی پاییز از مرگ تلخ انسان از ماتمی غم انگیز
روزی که جان مردان در چنبر بلا بود تسلیم سر نوشتی بیچون و بی چرا بود
سر های سر فرازان از شانه ها جدا بود جان گزیده یا ران بی ارج و بی بها بود
خون در قدح خروشید بر جای باده نوش از جور بی امان ضحاک مار بر دوش
این رفت و آمدآندم کا واز کاوه بر خاست چرمینه برگشاد و بر نیزه اش بیاراست
فریاد شد صدایش اندر غریو یاران خون دوباره جوشید در تار و پود انسان
آنگه که کاوه سر داد آواز سربلندی ضحاک شد به زندان در قاف دردمندی
روزی که روح انسان آزاده و رها شد زنجیر ناگزیری از قامتش جدا شد
آ نروزسر فرازی یک روز مهرگان بود پیدایی بهاران بر قامت خزان بود
ای از تو خاطرم شاد باشی همیشه آزاد در کوچ سرد پاییز یا گرمی امرداد
تو نسل قهرمانی آ گا ه و پر توانی از کا وه ی دلاور زیبنده یاد مانی
بر خیز و سر برافراز با همت خدایی تا با تو بر فر و ز د ایران آریایی
دوم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه هما ار ژنگی