سروده هما ارژنگی
آندم که خون سرخ شفق میزند شرار بر گور رفته های فرا مو ش در غبار
با های و هوی دجله که فر یا د میکشد دیوانه وار از ستم روز گار تار
پر میزند پرنده ئ جانم بر آسمان تا وادی مداین و ایوان خسروان
مر غی ز روی کنگره ها میکند فغان کو آن شکو ه و شوکت بگذشته مهان !
از ژرفنای خاطر ه گنگ روزگار من روز های گمشده را جست و جو گرم
بر جای آن بزرگی وسامان و سروری این پشته های خاک سیه نیست باورم!
چون دجله با هزار دریغ و فسوس و درد فریاد میکنم که مرا از تو یاد باد
دستی ز چنگ و بند زمان سازدم رها تا راندم به درگه آن خسروان راد
در آسمان یاد من آن یا د گا ر ها همچون شهاب ها ی پراکنده میشوند
ایوان و کاخ و آنهمه مردان نامدار یک یک به پیش چشم ترم زنده میشوند
تالار های روشن و شور آفرین کاخ با آن نما د های دلا رای مر مرین
وان فرش بی بدیل مرا میکشد به خویش تا بنگرم نشان بها ران دلنشین
یک سو نشسته بر سر تخت اردشیر راد شاهی که فر و رامش دیرین بنا نهاد
دشمن ستیز مردی و فرخ نژاده ای کاو بر شکوه گمشده جانی دوباره داد
سوی دگر حکایت داد است و داوری نوشین روان و خسروی و داد گستری
بوذرجمهر به منش آن مرد گوهری آگه به درد مرد م و آیین کشوری
برزویه آبروی پزشکان پر هنر دارد ز رمز و راز کتب خانه ها خبر
گنج سخن نهاده فرا روی روزگار از سر زمین هند و ز یونان و باختر
شا پور سر فراز شهنشاه پهلوان پاد افرهی شگفت دهد بهر تازیان
تا ننگرد به دیده ی ناپاک دشمنی بر خاک پاک میهن و بر فره کیان
آوای گرم باربد و زخمه های تار آرد پیام خرمی و شا دی بهار
گویی به بامشاد و نکیسا زند صلا سر کن سرود تازه که سبز است روزگار
آنجا نشان خسرو وشیرین دلر با ست شبدیز وخیل زبده سواران تیز پاست
بزم هنر به جلوه ی بهرام تا سحر از لو لیان شنگ و خوش آواز پر صداست
سر خوش ز بزم شادی یاران نغمه ساز در بیکران خاطره پرواز می کنم
گاهی به چنگ زخمه ی مستانه میزنم شیرین سرود خسروی آغاز میکنم
من بی خبر ز خشم بد آهنگ روز گار آسوده دل ز فتنه و نیرنگ روز گار
غافل که از فراز مرا می کشد به زیر می کوبدم به سنگ سیه چنگ روزگار
یکباره آسمان چو شب تار می شود گیتی کبود و تیره و غمبار می شود
وان روزگار تلخ تر از زهر شوکران بر روی سینه ام همه آوار می شود
بینم کنون ز تازش خونریز تازیان آشفته می شود همه آرام مردمان
بر خاک می فتد سر گردان و سر وران بر باد می رود فر و فرهنگ باستان
فرش بهار سان که بود رشک نو بهار گوهر نشانده پرده ی زیبای زرنگار
آن تاج و تخت و جامه شاهان کامکار گنجینه های مانده ز دوران به یادگار
چون میدرد درفش کهنسال کاویان تاراج میشود به کف خیل جاهلان
ایرانی نژاده به پندار دشمنان یکباره میشود عجم و گنگ و ناتوان
دیوان و دفتر و کتب دانش و خرد در کام شعله های ستمکاره می روند
آزادگان به نام موالی چو بر دگان آماج جهل مردم بی مایه می شوند
اینجا دگرز شوکت دیرین نشانه نیست ایوان و کاخ و بارگه خسروانه نیست
بانگ سرود و زخمه چنگ و چغانه نیست یا آتشی که برکشد از آن زبانه نیست
تاق کهن رهیده ز توفان سال و ماه تنها نشسته همچو دلیری به بارگاه
با پیکر شکسته به من میدهد ندا بنگر به آسمان که چه سان می دمد پگاه !
اینک تو با دمیدن خورشید زر نشان باید که وارهی ز غم و شاد و پر توان
گامی نهی دو باره بر آیین رفتگان تا روز سر فرازی ایران جاودان
بیست و دو خرداد ماه هزار و سیسد و نود هما ارژنگی