رفت از خانه برون انکاسی

شمع در دست پی دیدن ماه

پیش آن شمع ز تیره نظری

ماه میجست بر آن سقف سیاه

کرد چندانکه نگه هیچ ندید

ماه تابان و کشید از دل آه

گفت ،امشب مه گردون مرده ست

گفتمش، ای برتو  ماه  تباه

پسِ این پرده ز انوار وجود

ماه ها هست فروزان خرگاه

لیک با روشنی شمعی خرد

گرنبینی مه روشن چه گناه

مرد را تا نبود بینایی

چه گهر در نظر او چه گیاه

همچو آن کور دل کوته بین

همچو آن هرزه درای بد خواه

کار استادِ مهین ارژنگی

بیند اما به نگاهی کوتاه