یکی از سردبیرانی که میدانست و مطمئن بود برای گزارشهای هفته در آن مجله )گاه تا چهار گزارش در یک شماره( نیازی به سوژه از طرف سردبیر ندارم دکتر علی بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه بود، با این وصف در سومین دوره همکاری با این مجله که بیش از هفت سال طول کشید گاه سوژههای خاصی را به من می گفت:

آقای جمشیدی این یکی را سری بزن و ببین چیزی از آن در می آد .و یکی از این سوژه ها را اوایل دی ماه سال 1350 که سال کوروش نامیده بودند به من داد: دیدار از رسام ارژنگی سازنده تابلوی نادر که 6 مترمربع وسعت دارد و کار شگفتی است.

نشانی را گرفتم و به محله سرچشمه تهران و کوچ های منشعب از کوچه ذغالیها که حال دیگر از آن ذغال اثری نیست )و بخشی از کودکی و نوجوانی من در آن حوالی گذشته بود( رفتم، در خانه ای قدیمی و در سالن بزرگی که کارگاه و نمایشگاه نقاشی استاد بود )نگارستان ارژنگی( پیرمردی لاغر اندام قد بلند و کمی پیر؛ صورت استخوانی، اول کمی اخمو و بعد بسیار احساساتی و پرشور را منتظر خود دیدم که بعد از حال و احوال اولیه با همان ته لهجه شیرین آذری با هیجان درباره آثار و زندگی اش بدون سئوال صحبت می کرد، در گردش کوتاه در آن نگارستان بزرگ وقتی مرا در مقابل تابلوی عظیم نادر در فکر دید گفت: می بینم حیران ماندی؟ شگفت زده شدی؟ ببین پسرم قبل از تو سا لها پیش شخص دیگری رادر مقابل این تابلو گریان دیدم )حالا تو خوب است گریه نمی کنی(، آن وقت این تابلو ابعاد کوچکی داشت ولی آن مرد، مرد بزرگی بود. شاعر بزرگی بود عارف را میگویم،

عارف قزوینی که وقتی این تابلو را دید. زد زیر گریه و وقتی علتش را پرسیدم گفت دارم فکر م یکنم آیا ما همان ملت بزرگی هستیم که نادر داشتیم؟ کجا رفت آنهمه غیرت، شجاعت، قدرت، عظمت و شکوه؟ »

کنجکاو شدم: آیا شما با عارف قزوینی دوستی و معاشرتی داشتید؟

استاد کتابی به دست من داد در قطع وزیری جلد مقوایی و روکشدار و روی آن نوشته شده بود «دیوان اشعار رسام ارژنگی » و در صفحه اول آن که تاریخ چاپ 1333 داشت این بیت آمده بود:

به جای رنگ بمالم به پرده خون جگر فلک ندیده مغرور به سخت جانی من

بعد با شور و هیجان گفت: «ای آقا، اینجا یک وقتی عارف می آمد، عشقی میآمد، نیما میآمد، فرخی میآمد اینها از دوستان من بودند. بنده هم شعرم یگویم و هم نقاشی می آفرینم، بیش از دو هزار (2000) اثر هنری آفریدم، برای کتاب حافظ، خیام، فردوسی و بسیاری از شعرای بزرگ نقاشی کشیدم. در بسیاری از کشورهای مهم و هنرشناس دنیا نمایشگاه گذاشتم، برای تکمیل آموزش نقاشی به روسیه رفتم و مدت 8 سال در هنرستان و آکادمی نقاشی تفلیس و مسکو )با هزینه خودم( تحصیل کردم و هنر اندوختم، سال 1307 نمایشگاهی از حاصلرنجها و کوششهایم که مرکب از 200 تابلو و مجسمه بود در خیابان شاه آباد )جمهوری امروز( افتتاح کردم و هیأت وزیران و عدّه ای از رجال و محترمین کشور به تماشای آن آمدند.حرف و خاطره زیاد داشت، ترکیب دوستانش و پرترههایی که از آنها کشیده بود و به من نشان داد مثل نیما، عارف، عشقی و فرخی به نظرم جالب آمد، همان روز قرار گفت وگویی دیگر درباره دوستان و هم مشربان ادبی اش گذاشتم که استقبال کرد، و به این ترتیب دیداری که قرار بود از آن گزارشی مختصر برای سال کوروش درآید به سلسله گفت وگوهایی انجامید که در پنج شماره پی درپی مجلّه سپید و سیاه چاپ شد با عنوان «خاطرات استاد رسام ارژنگی از عارف و نیما و عشقی » و بعد فرخی هم به آن اضافه شد، در شرح احوال هر یک از این مشاهیر حر فها و خاطرات جالبی داشت، در مورد عشقی جنجال مختصری آفرید ولی در مورد دیگران نکات پنهانی را آشکار کرد که با استقبال خوانندگان مجله روبه رو شد. مثلاً

درباره عارف قزوینی گفت:

«سال 1913 در مسکو و در گالری «تِرتیاکوف اسکی » کار مطالعاتی میکردم، آنجا زمزمه های زیادی درباره عارف و کمال الملک از بعضی ایرانیها می شنیدم، آنها می گفتند کمال الملک آثاری دارد به مراتب بهتر از آثار نقاشان روسی که من آنجامی دیدم. درباره ی عارف حرف بسیار بود، تقریباً اکثر ایرانی ها اشعار او را از حفظ میخواندند، از همانجا مشتاق شدم این دو هنرمند را از نزدیک ببینم، از جمله اشعار عارف که از زبان این و آند شنیدم و هنوز هم به خاطر دارم یکی این شعر است:

 

چشم شوخ و شنگ فتنه کرده راست

بین دو صد کز این فتنه، فتنه خواست

هرکه بهر خود تیشه میزند

ویلهلم و ژرژیا که نیکلاست

ما که هستیم، عجب بی پا و دسّیم

همه مغرور و مستیم

به بزم دوستان دشمن نشستیم

ما خرابیم، خراب اندر خرابیم

چو صید اندر طنابیم

همه مست شرابیم

 

 

سالها گذشت و من به تهران آمدم، عارف به همراه مهاجرین به اسلامبول رفته بود ولی کمال الملک در تهران بود، یک روز رفتم صنایع مستظرفه، ایشان من و برادر بزرگم میرمصور و پدرم را که شعر میگفت میشناخت، از آثارش دیدن کردم، ولی آن اثری که دلم می خواست )پس از شنیدن آن تعریفها( پیدا کنم ندیدم، اغلب کپیه بودند و یا صور تهایی مثل عکاسی داشت، حرف هایی زدم که کمال الملک خوشش نیامد و همانجا بین ما اختلاف افتاد ، وزیر فرهنگ وقت که میل داشت در صنایع مستظرفه مشغول کار شوم با جواب رد کمال الملک روبه رو شد، در نتیجه آمدم خیابان علاءالدوله )فردوسی امروز( یک آپارتمان کرایه کردم و روی در ورودی اش نوشتم )نگارستان ارژنگی( بعد رفتم به شیراز و پاسارگاد به قصد اینکه آثار باستانی مانده از تاریخ را از نزدیک ببینم و تابلوی فتح بابل را بسازم.

آن اطلاعاتی که لازم داشتم در این سفر به دست نیاوردم، راهها ناامن بود و وسیله سفر بسیار کم، عمر سفر را کوتاه کردم و به هر زحمتی بود به تهران برگشتم و مشغول کار مقدماتی روی پرده نادر شدم که از قبل میل به این کار داشتم، با خودم گفتم حالا که نتوانستم فتح بابل را بسازم روی این یکی کار می کنم. در آن وقت بیش از چهل شاگرد هنر در نگارستان من ثبت نام کرده و تعلیم می دیدند، از ارمنی و روسی و یهود و غیره، غروب یکی از روزها که شاگردها رفته بودند و تنها شدم و هنوز دستم گچی بود )و آن را نشسته بودم( دیدم در می زنند، در را که باز کردم دیدم مردی بلند قد عبا به دوش، مولوی به سر ( کلاه( به من لبخند زد، گفتم آقا فرمایشی دارید، گفت ارژنگی را می خواهم، گفتم بفرمایید

خودم هستم چه فرمایشی دارید. خوشحال شد دستش را جلو آورد من دستم را چون گچی بود پس کشیدم و پوزش خواستم که گچی است، مرد قد بلند با شوق گفت: من افتخار می کنم با این دست گچی دست بدهم نامش را که پرسیدم متواضع و مهربان گفت: عارف قزوینی و من یک دفعه منقلب شدم و زبانم بند آمد، نم یدانستم چه بگویم خوشحالی من نهایت نداشت، عارف را به داخل نگارستان تعارف کردم، این ملاقات دور از انتظار بود، عارف با اشتیاق آثار مرا دید، فردوسی، سعدی، امیرکبیر و بعد رفت جلو پرده حمله نادر، یک وقت دیدم مثل ابر بهار گریه میکند و اشک از چشمانش سرازیر شده، گفتم عارف جان چرا گریه می کنی؟ گفت: نمی دانم چه شد آن ملت که هندوستان را میگرفت حالا این چنین خوار و زبون و بیچاره شده، گفتم خدای ایران بزرگ است، باز هم همان روزهای خوشبختی و غرور تکرار می شود، جوانهای

پاک نژاد بسیار داریم عارف جان، غصّه نخور. به این ترتیب من و عارف با هم دوست شدیم، زیاد پیش من می آمد از افکار و احساساتش خوشم می آمد، خواهش کردم یک صورت )پرتره( از او بسازم. قبول کرد. منزل عارف طرفهای شمال تهران بود، گاهی من هم به منزل او می رفتم، عارف شکایت می کرد از دوستانی که دوست نیستند و با او دشمنی می کنند، می گفت: در بعضی از مجالس که می روم دوستان به من عرق تعارف می کنند و می گویند جان من

این یکی را بنوش. بعد یک نفر دیگر همین تعارف را می کند، بعد که مست می شدم می گفتند حالا بیا کنار منقل و وافور را بگیر و یک فوت تریاک بکش، یک وقت به خود آمدم که اینکارها برایم عادی شد. مبتلا شدم به این دردها، در صورتی که در جوانی از هرچه مواد مخدره نفرت داشتم. افسوس و پشیمانی عارف به خاطر این آلودگیها خیلی زیاد بود، یک روز به او گفتم عارف جان می خواهم از تو یک مجسمه بسازم، گفت اگر من لایق نباشم شما چه زحمت بیجا می کشید، گفتم این فرمایش شما را قبول ندارم، من دوست شما هستم و ارزش کار شما را می دانم، خیلی از پولدارها آرزو دارند چنین کاری بکنم ولی زیر بار نمی روم، عارف بالاخره راضی شد و من یک مجسمه نیم تنه خیلی طبیعی از او ساختم، خیلی شبیه بود، عیناً مثل عارف واقعی شده بود، عارف را زنده کرده بودم، هر کس وارد می شد میگفت عارف باز اوقاتش مثل اینکه تلخه، یعنی مجسمه اینقدر شبیه شکل واقعی اش شده بود. عارفنامه ایرج که منتشر شد عارف مدتی به هنرستان من نیامد، رفتم منزلش علت را بپرسم، گفتم: عارف جان از من چه رنجشی داری که دیگر پیشم نمی آیی؟ گفت: ارژنگی

آنجا شما چهل نفر شاگرد بچه سال داری، ایرج مرا یک مرد فاسد و بداخلاق معرفی کرده، آمدن من به نگارستان شما نه برای شما صلاح است، نه برای خودم.از حرف او بینهایت متأثر شدم که یک مرد پاک، میهن پرست و بی غل و غش را بیخود و بیجهت طوری متهم کنند که از سایه اش ترس داشته باشد، رم کند، روزگار گذشت و عارف را به همدان فرستادند و مرا هم به اجبار برای تأسیس هنرستان روانه تبریز کردند، در تبریز شنیدم که وضعیت مالی عارف در همدان خوب نیست، از آنجایی که عارف را سخت دوست داشتم مبلغی از حقوق ماهیانه ام را توسط پست برایش فرستادم تا اینکه خبر دادند عارف فوت کرده و در جوار آرامگاه بوعلی به خاک سپرده شده، تأسف آور اینکه بعدها شنیدم وقتی آرامگاه بوعلی را می ساختند آقای علی اصغر حکمت وزیر معارف دستور داد که قبر عارف را از بین ببرند، ولی داش مشدیهای همدان جمع شدند و آمدند مانع این کار شدند. »

از ارژنگی خواستم با توجه به خصوصی شدن با عارف از ویژگی های زندگی او بگوید، گفت:

 

عارف روزی برای من تعریف کرد: در قزوین به دختری علاقمند شدم و دل به او باختم. امّا پدر و مادر دختر با این وصلت مخالفت کردند من و آن دختر بسیار دلبسته هم شده بودیم، درد عشق و مخالفت سرسختانه خانواده ی دختر مرا بر آن داشت قزوین را ترک و به رشت بروم بلکه از سوز این عشق در امان باشم، حالا که سا لها از آن روزگار گذشته فکر می کنم، چه بهتر آن دختر همسر من نشد تا شاهد این همه مصیبت های زندگی من شده و بدبخت بشود. در زندگی سیاسی، عارف از دو نفر بدش میآمد وثوق الدوله و قوام السلطنه و این هر دو در آن روزگار از بانفوذترین مردان حکومتی بودند، برای همین تا آخر عمر شغل و درآمد قابل قبولی نداشت. هرچند وقت یکبار تصنیف یا نمایشی می ساخت و در تئاتر اجرا

میکرد، یک 400 یا 500 تومانی پول گیرش می آمد و مدتی با آن پول زندگی نسبتاً راحتی داشت. یک روز که از خاطراتش میگفت معلوم شد یک علت بدبختی مالی اش ناسازگاری با آدم های قدرتمند است، برای من )به عنوان درددل( گفت: در صدر مشروطه من نمایش می دادم سردار اسعد بختیاری هم حضور داشت و از نمایش خیلی خوشش آمد و یک ساعت طلا برای من روی سن فرستاد ولی من آن ساعت را به یکی از آدم های فقیر نمایش بخشیدم، سردار خیلی بدش آمد.  عارف صدای خوش و رسایی داشت اگر قبول می کرد به محافل اشراف برود زندگی اش تأمین بود امّا از رجال و اشراف خوشش نمی آمد، از عشق هم پرهیز داشت پس از آن تجربه ناکام سعی می کرد تمام دردش درد وطن باشد، در یکی از نمایشهایش به مجلس دوره دوّم و رئیس الوزراء سخت تاخته بود، چند شب از اجرای نمایش نگذشت که یک شب وقتی عبارت خوانیش تمام شد عده ای ریختند و به قصد کُشت او را کتک زدند، عارف مریض شد و چهل روز در منزلش بستری بود، اصلاً حرف نمیزد به کسی چیزی نمیگفت ولی بغض داشت و دلش خون بود)))، در نگارستان من که معمولاً عارف پیش از ظهرها به آنجا میآمد خیل یها میآمدند از جمله سعید نفیسی که خودش را در مقابل عارف خیلی کوچک می کرد، نیما هم میآمد، نیما از عارف خوشش نمی آمد ولی از عارفنامه ایرج خیلی بدش آمده بود، میگفت عارف یک شاعر ملی و وطن پرست و آزادمنش است، نباید او را آزار داد. »

رسام ارژنگی درباره میرزاده عشقی گفت:

عشقی یک جوان کلاه نمدی پرشور همدانی بود که به تهران آمد، زمانی که دولت تزار اولتیماتوم داد و مجس را بست جمعی از ایرانیان به عنوان اعتراض مهاجرت کردند و رفتند به اسلامبول ترکیه، عشقی هم جزو مهاجرین بود، در این مسافرت کسب معلومات کرد و تعصب میهن پرستی تر کها در عشقی جوان یک احساسات وطنی تازه تولید کرد، او که ذاتاً مردی وطن پرست بود با برداشت هایی که در این سفر کرد اوپرای «استخر سلاطین » را نوشت و در دور های که وثوق الدوله با انگلیسی ها قرارداد بست و احمدشاه به اروپا رفته بود به ایران بازگشت. محل بانک ملی کنونی خانه سردار محتشم بختیاری بود و من در اول آن خیابان نگارستان ارژنگی را داشتم، سردار در سفری که به فرنگ کرده بود مقداری تابلو با خود آورده بود که احتیاج به تعمیر داشت، پی من فرستاد تا آنها را ببینم ودر صورت لزوم تعمیرشان کنم، اولین بار عشقی را در این خانه دیدم، در همان اولین دیدار با هم دوست شدیم، میرزاده برای من کفن سیاه  را خواند و من نیز غزلی را  که در سال 1325 قمری در تبریز گفته بودم قرائت کردم:

دلا بسوز ز دست زمانه ناله مکن

که روزگار آفاق را سیاه مکن

در آن دیار که مردم گرسنه می خوابند

تو آرزوی زر و سیم و مال و جاه مکن

میان ملت بی سر اگر سری داری

غم سرت چو نباشد غم کلاه مکن

فردای آن روز عشقی به نگارستان آمد و از آثارم دیدن کرد، با هم بیشتر حرف زدیمو از خصوصیات هم آگاه شدیم، از آن پس نگارستان من پاتوق او شد، تقریباً هر روز می آمد، عشقی یک پارچه آتش بود، سوز بود و مهر بود، مهر میهن، از دیدن آنهمه تابلو و مجسمه هایی که از بزرگان تاریخ ایران ساخته بودم به وجد میآمد. چنان احساساتی می شد

که گاه می خواست به پایم بیفتد و دست مرا ببوسد. میرزاده عشقی از تابلوی «زندان زرتشتی » من خیلی خوشش آمده بود، موضوع تابلو این بود که کلمه زندان مرکب است از زنده و دان، چون در دین زرتشتی اعدام مجاز نبود گناهکاران بزرگ را به زندان ابد می انداختند، آن را زنده دان می گفتند که بر اثر کثرتتکرار، شد زندان و من تابلویی داشتم به نام  زندان زرتشتی( که متأسفانه الآن اینجا نیست و گویا خریدار به لندن برده باشد، عشقی از این تابلو خیلی خوشش آمده بود، موضوع آن رفاقت را گرمتر کرد، طوری که هر جه مینوشت پیش از انتشار برای من می خواند و از من میخواست اظهارنظر کنم. مخصوصاً مرا وادار می کرد دربارةآن قسمت از اشعارش که مربوط به طبیعت می شد اظهارنظر کنم چون عقیده داشت شاعران ایرانی در توصیف طبیعت مهارت چندانی ندارند مثلاً  میگویند لشگر رومی آمد و سپاه زنگبار فرار کرد، یعنی روز آمد و شب رفت یا در وصف چمن سبز میگویند فرش زمردین گستردند. روزی در نگارستان من، نیما و عشقی با هم برخوردند و دوست شدند، اغلب روزها به بحث و گفت وگو مینشستند، نیما تازه افسانه خود را ساخته بود و میگفت و زن آن را خود پیدا کرده و حاضر نبود آن را برای عشقی بخواند مبادا عشقی یاد بگیرد و تقلید کند، اما من

اصرار کردم و بالاخره نیما منظومه افسانه را خواند، عشقی که آن را شنید گفت این وزن از پیش بوده و فلان شاعر گذشته، شعرهایی چند با این وزن ساخته و بعد آن شعرها را خواند،

نیما همه آن شعرها را شنید و به فکر فرورفت. عشقی یک روز نزد من آمد و گفت: فرخی یزدی در خیابان لاله زار یک قرائت خانه باز کرده و یک نقاش اصفهانی چهار تابلو از اوپرای مرا نقاشی کرده که آنجاست من آنها را دیدم ولی خوشم نیامد. بعد با اصرار مرا با خود به آنجا برد تا تابلوها را ببینم و نظر بدهم از من خواست که خودم از نو بسازم، گفتم عشقی جان، من یک سر دارم و هزار سودا، کارهای ناتمام زیاد دارم باید آنها را تمام کنم اگر مایلی برو به مدرسه صنایع مستظرفه و به آنها سفارش بده، گفت آنها کپی کارند نه طراح و موضوع ساز، برای اینکه دلش را به دست آورم وعده دادم و گفتم در اولین فرصت درست میکنم، به این ترتیب دست از سرم برداشت. یک زرتشتی در محل کنونی شرکت فرش )خیابان فردوسی( قرائت خانه ای به نام فردوسی باز کرده بود، روز گشایش به من مراجعه کرد و از من خواست مجسمه نیم تنه فردوسی که در نگارستان من بوده موقتاً به آنها بدهم که این کار را کردم، در روز گشایش مراسم مرا دعوت کردند ضمناً عشقی هم دعوت شده بود که شعر بخواند، یک مثنوی به نام فردوسی درست کرده بود که در آن مجلس خواند ولی هیج نامی از من که نیم تنه فردوسی را ساخته بودم نبرد، از کارش ناراحت شدم گویا فهمید و روز بعد که پیش من آمد قبل از هر سخنی به موضوع روز قبل پرداخت و گفت خیلی بد شد از شما که با پول و هنر خود نیم تنه فردوسی را ساخته اید و به مراسم آوردید تشکر نکردم، گفتم میرزاده من شما را پاک تر از این گمان میکردم.

روزها از آن ماجرا گذشت، یک روز عشقی افروخته و آشفته پیش من آمد، پرسیدم چه خبر شده، گفت: علی دشتی دوازده هزار تومان گرفته برای جمهوری فعالیت کند و از فلان جا هم وکیل شده از جیبش صد تومان درآورده به من داده که بیا تو هم این را بگیر و تبلیغ کن. عشقی را آرام کردم و پرسیدم تو چه گفتی، گفت صد تومان را انداختم زیر پایش و گفتم

شش هراز تومان باید بدهی به من تا من هم از یک جایی وکیل بشوم آنوقت با تو همکاری می کنم. دشتی وقتی حرف هایم را شنید چند حرف نامربوط زد، من هم قهر کردم و آمدم. گفتم: حالا میرزاده چه  میخواهی بکنی؟ گفت میروم پیش محمدحسن میرزا از او پولم یگیرم و روزنامه قرن بیستم را کاریکاتوری انتشار میدهم، تو هم باید کاریکاتورهای آنرا بکشی، گفتم مرا معاف بفرما ، کاریکاتور نمی کشم، گفت چرا مگر می ترسی؟ گفتم: عشقی جان این کارها شوخی بردار نیست، سردارسپه مرد تندرو و وطن پرست است تعجب میکنم که تو چرا م یخواهی از قاجاریه طرفداری کنی، قاجاریه هیچده u1588 شهر ققفاز را به تزار یها بخشیده و با وجود طلاهایی که نادرشاه از هند به عنوان غرامت جنگ گرفته و آورده به ایران، آنها ترکستان را به روس دادند و بلوچستان را به انگلیس و قسمتی از شرق را از ایران جدا کردند، تا جزایر بحرین پایگاه بریتانیا باشد، خیلی از بزرگان را کشتند، قائم مقام، امیرکبیر، میرزا حسن خان سپهسالار، از همه بدتر رفتار فجیع آقا محمدخان با خانواده زند، به ویژه با لطفعلی خان زند، مگر به شما نگفته بودم پدرم نقاش مظفرالدین شاه بوده و همیشه میگفت برای پایان سیه روزی مردم و مملکت ایران، شاه شایسته تری لازم داریم! »

]استاد رسام ارژنگی در آن روزها که در نگارخانه اش با من صحبت میکرد 81 ساله بود)))، ولی با وجود پیری حافظه خوبی داشت و وقایع گذشته را با ذکر جزییات به خاطر می آورد و نقل میکرد، شواهد امر نشان میداد که درست میگوید و در ذکر وقایع دستکاری نمی کند، چه اینکه هم زمان با چاپ این سلسله گفت وگوها )به رسم آن زمان( نکته گیران باید

نادرست گفتن او را به رخ می کشیدند که چنین نکردند. در مورد عشقی و دشتی اعتراض و گلایه ای کلی شد ولی کسی نظر او را رد نکرد[

از رسام ارژنگی خواستم حال که درباره میرزاده عشقی خاطرات م یگوید با توجه به روابط نزدیکی که با هم داشتند درباره مرگ او هم بگوید، چرا که بعد از شهریور بیست و آزادی مطبوعات هر کس به فراخور حال و روز و سلیقه خود قتل عشقی را یکجور نوشته،

شما چه می گویید؟ ارژنگی گفت:

«پنجاه سال پیش )سال 1300 ( از دروازه دولت که بیرون میرفتی همه جا بیابان بود و شمیران این همه خیابان و ساختمان نداشت. جلوی دروازه دولت چند رأس الاغ نگه می داشتند که مرد و زن سوارش شده و به شمیران می رفتند، معمولاً صبح زود راه می افتادند که غروب آنجا باشند، در میدان تجریش یک بلندی وجود داشت که به آن سر پل تجریش

می گفتند، جوا نهای شیکپوش و زن های زیبا رو با چادر مشکی ابریشمی و پیچه پیش از ظهرها و عصرها آنجا گردش

میکردند، سر پل تجریش یک جای اسم و رسمداری شده بود،

بین زن هایی که آنجا حضور داشتند و اهل دل خوب می شناختندشان یک لعبتی بود با قامت موزون و چهر های زیبا با چشم های فریبنده و موهای ابریش موار که گاهی باد تارهایی از آن موها را به چهره تابنده او می انداخت، این دلبر هزاران دلداده داشت، جلوه های ویژه ای داشت که عارف و عامی با یکبار دیدن او بیقرارش می شدند، جوا نها که هیچ، پیرها هم وقتی او را می دیدند واله و شیدایش می شدند. در میان شیفتگان او عشقی شاعر هم بود که آن زیبارو به

او استثنائاً اندک توجهی داشت، در این میان آدم لات آسمان جُلی به نام ضیاء همایون با او رقابت می کرد، این دو عاشق هر دو بی پول بودند امّا عشقی به خاطر هنرش از ضیاء همایون برتری داشت، عشقی شاعر بود و گاهی با نمایش رستاخیز سلاطین ایران اسمی درمیکرد و مختصر وجه ای گیرش می آمد، در حالی که ضیاء همایون از این امتیاز بیبهره بود، وقتی عشقی «قرن بیستم » کاریکاتوری را برای مرتبه اول انتشار داد او پیش خودش فکر کرد اگر عشقی را بکشد هم در رقابت پیش آن لعبت تنها م یماند و هم از نظر سیاسی مورد حمایت قرار می گیرد، در واقع کشتن عشقی از نظر او تیری بود که دو نشان را هدف گرفته بود. با این فکر طپانچه ای به قیمت هفت هزار و دهشاهی ) 5/ 7 ریال( خرید و یک پاکت نامه ای به دست گرفت و به اتفاق یک همفکر آمدند در منزل عشقی را زدند داخل شدند نامه را به عشقی دادند وقتی مشغول خواندن شد ضیاء همایون یک تیر زد و فرار کرد، عشقی را به بیمارستان بردند، من خبر شدم، به بیمارستان رفتم و از او عیادت کردم، رخم او کشنده نبود ولی عجیب ترسیده بود، به نظر من ترس از مرگ زودتر از تیر طپانچه میرزاده عشقی را از پای درآورد، او وقتی تیر خورد چنان وحشت کرد که بی اختیار فریاد میکشید: ای وای مرا با تیر زدند. ما بارها دیدیم که یک شاهسون با چند تا زخم در سنگر می جنگد و از پای در نمی آید و تفنگ را زمین نمی گذارد، به هر صورت میرزاده عشقی با یک گلوله کشته شد امّا خواب ضیاء همایون درست تعبیر نشد، عوض اینکه به او پول و کار خوب بدهند دستور توقیف و محاکمه اش داده شد و ضیاء همایون سه سال زندان ماند و بعد هم که آزاد شد

طبیعت او را محاکمه و محکوم به مرگ کرد، او در زیر آوار رفت و خفه شد و مرد.اصولاً میرزاده عشقی به زن علاقه داشت وقتی که از اسلامبول آمده بود یک زن خارجی هم با خود آورده بود که در تهران ولش کرد و به سراغ یکی دیگر رفت، یکی از شعرهای

او چنین است:

 

خداوندا مگر من دل ندارم

چرا یک خانم خوشگل ندارم

«من و او بر سر قاجاریه با هم اختلاف عقیده داشتیم، از دشتی خوشش نمیآمد و همیشه با هم سر لجاجت داشتند، من به او می گفتم تو ول کُن ولی دست بردار نبود، به زرتشت یها عجیب علاقه داشت و زرتشتیها نیز او را صمیمانه دوست داشتند، میگفت

اگر فرصت و آسایش داشته باشم اُپر تهای زیادی از ایران باستان می سازم، ولی او هیچوقت آسایش نداشت. احساسات تند و علاقه عجیبی که به ایران و مردمش داشت همیشه او را مشغول می کرد، عشقی شعرهای نیما را نمی پسندید، اصلاً مسلکشان یکی نبود، او میهن پرست بود و کل ایران را دوست داشت نیما یوش پرست بود، عشقی از عارف خوشش می آمد. بارها اتفاق افتاد که این سه با هم در نگارستان من دور هم جمع می شدند و بحث می کردند و شعر می خواندند، عارف نیز روحیه و علاقه عشقی را تحسین می کرد، عارف مرد عجیبی بود من همیشه آرزو داشتم پولی به دست آورم و

استخوانهای دو نفر را جابه جا کنم یکی عارف را به قزوین ببرم و برایش یک آرامگاه با سبک و معماری قدیم ایران بسازم یکی هم برای ستارخان در تبریز آرامگاه بسازم.

رسام ارژنگی درباره نیما یوشیج، مردی که در شعر انقلاب کرده و در جمع شاعران قافیه پرداز نگارستان او حضور می یافت گفت:

«یک روز محمد ضیاء هشترودی )برادر پرفسور محسن هشترودی( با یک جوانی آمد به آتلیه من، درباره آن جوان گفت که شاعر است و مازندرانی و اسمش هم نیما است و دوست دارد به جمع نویسندگان و شاعران نگارستان من بیاید، این نیمای جوان در برخورد اوّل به اندازه ای با من صمیمی شد انگار سال ها با هم آشنا و دوست بوده ایم و خودمان خبر نداشتیم. نیما در آن زمان به وزارت دارایی میرفت )کارمند بود( بعدازظهرها همه روزه پیش من می آمد و درباره رمانی به نام «حسنک » که در دست نوشتن داشت حرف می زد، حسنک موضوعش وزیر سلطان محمود بود که نفهمیدم بالاخره تمام کرد و چاپ شد یا نه، من تا اندازه ای نثر نیما را می پسندیدم چون تمام نکات طبیعت را تجسم می داد. به طور کلّی

حکایت های کوچک کوچک  مینوشت که هم نو و ابتکاری بود و هم اینکه سجع و قافیه داشت، هیچکدام بدون سجع و قافیه نبود، افسانه را پیش از آشنایی با من ساخته بود ولی آن را برای من خواند و به نظر من بسیار عالی آمد، خاطرات سرباز را وقتی با من آشنا شد ساخت، من از نیما سه صورت ساختم، دو صورت با مداد و یک صورت با رنگ و روغن

ولی متأسفانه صورت رنگ و روغنی ناتمام ماند، تقصیر نیما بود، بیحوصلگی  میکرد نمی آمد بنشیند )حوصله اش را نداشت( تا اندازه زیادی عجول بود، نقاشی رنگ و روغن وقت میبرد کاری دقیق و ظریف است ولی همین کار ناتمام نزدم مانده در کنار دیگر آثارم در این نگارستان همیشه به چشم م یخورد.

«مدتی بعد نیما از وزارت دارایی بیرون آمد و شغل معلمی برگزید و به رشت رفت، بعد از مراجعت از رشت یک داستانی نوشت به نام «مرقد آقا » که داد من خواندم و بینهایت از آن خوشم آمد، نیما پیش من گله  میکرد که بعضی اشخاص  میخواهند او را معتاد کنند و بهش می گویند برای شاعر و نویسنده اعتیاد چیز بدی نیست، نیما می خواست در مقابل این وسوسه مقاومت کند امّا مثل اینکه نتوانست، من خودم شخصاً با اعتیاد مخالف بودم و هستم،

معتقدم که شاعر و نقاش و هر هنرمندی می تواند بدون تریاک و عرق کارش را انجام بدهد برای همین مدتی سعی کردم مانع اعتیاد نیما بشوم ولی نشد، زمینه اش وقتی که در رشت بود فراهم شده بود، پس از چند تعارف، گرفتار شده بود. روزگار گذشت و مرا به زور تیمورتاش از تهران بیرون کردند و به تبریز فرستادند تا در آنجا به امر دولت هنرستان درست کنم، در این موقع دوست من نیما و خانمش عالیه به آستارا رفتند، نیما در آنجا با رییس معارف که مردی خشک بود، اختلاف پیدا می کند و رئیس معارف او را اذیت می کند یعنی میگوید نیما نباید درس بدهد. نیما نامه ای برای من نوشت و ماجرا را شرح داد، رفتم پیش رییس فرهنگ آذربایجان و خواهش کردم که نیما و خانمش را از آستارا به جایی دیگر انتقال دهند، خواهش من پذیرفته شد و بعد از چند روز نیما را در تبریز دیدم و مدتی بعد به تهران بازگشت.

«در همان ایام محمد ضیاء هشترودی یک منتخب آثار چاپ کرده بود از شاعران معاصر و در آن از نیما زیاد تجلیل کرد از آنجا که این نخستین تجلیل از نیما بود ملک الشعراء بهار خوشش نیامد و شعری در هجو هشترودی سرود، هشترودی به نیما گفت تو باید جواب این شعر را بدهی، نیما قبول نکرد، من آمدم جور نیما را کشیدم و شعری در جواب هجویه

بهار سرودم، هشترودی که آمد گفتم بفرمایید این هم شعر نیما در جواب ملک الشعراء بهار، هشترودی آن را خواند و گفت اینکه مال نیما نیست، بالاخره اعتراف کردم که من هم شعر م یگویم و این شعر را من نوشته ام. در آن کتاب منتخبات آثار، نیما حکایتی ساخته بود از این قرار که یک دهاتی می خواست ببیند ماه درآمد یا نه، آمد شمعی روشن کرد و با شمع از اتاق بیرون رفت و رو به آسمان گرفت تا ماه را ببیند. )نور ماه را نمی فهمید( نیما میگفت برای دیدن کارهای بزرگ فهم لازم است، شمع چه به درد میخورد! نیما از تبریز که به تهران آمد دیگر کمتر همدیگر را می دیدیم، بیشتر با شهریار و صبا تماس داشت، نیما تا آن وقت فقط سیگار  میکشید ولی در رفت و آمدهای جدید، دوستی با آدمهای جدید حسابی تریاکی شده بود، نیما شعر بسیار داشت، داستان هم بسیار داشت. من اصرار می کردم اینها را چاپ کند ولی می گفت ولش کن بگذار بعد از مرگم چاپ شود. من الآن نمیدانم که چند مجموعه تا به امروز از نیما به صورت کتاب چاپ شده ولی آنچه که مسلم است کارهای چاپ نشده او خیلی زیاد است، لااقل 60 - 50 جلد می شود. نیما برعکس عارف حس وطن پرستی شدید نداشت می گفت بشر، بشر است چه فرقی می کند ایرانی یا اروپایی یا مصری، و فقط ایرانی را هم وطن خودش نمی دانست. خیلی زیاد بدبین بود همه مردم را دشمن خودش می دانست فکر می کرد دیگران دست به یکی کردند تا کار او را بسازند همین فکر نامعقول خیلی او را عقب انداخت، چون نیما هم دوره  ای هایی مثل سعید نفیسی و رشید یاسمی و نصراله فلسفی داشت، اینها همه استاد دانشگاه شدند در صورتی که هیچکدام ذوق و قریحه نیما را نداشتند ، پس چطور شد که آنها استاد دانشگاه شدند و نیما معلم ماند؟ برای اینکه بدبین و تنبل بود و جنب و جوش و فعالیت لازم را

نداشت ، نیما حکایت دو تا الاغ را نوشته بود که یکی زر و زیور داشت و دیگری حتا پالانش هم کهنه بود، آنکه زر و زیور داشت به آنکه پالان کهنه داشت سرزنش می کرد که هر دوی ما الاغیم ولی مرا کشیش سوار می شود و تو را آخوند، نیما می خواست در این داستان حرف های زیادی بزند ، از این مثال منظوری داشت که نمی گفت.نیما در آن دوره که با من بود شعر نو نمی گفت، شعر «ای شب » را که ملک الشعرا ء بهار هم پسندید و در روزنامه بهار چاپش کرد از کارهایی است که به سبک قدیم ساخته است، اشعار سبک قدیمش را همه می پسندیدند اما خودش دوست نداشت، یکی از دلایلی که این شعرها را چاپ نمیکرد همین بود، می ترسید سر و صدا بشود و او از جنجال خوشش نمی آمد.

«من به منزل نیما خیلی کم می رفتم برای اینکه می دانستم عالیه خانم )همسرش( زنی نیست که یک شاعر، آنهم شاعری مثل نیما را بفهمد و درک کند، به نظر من زن یک شاعر،نقاش و هنرمند باید در یک قالب چندین حسن داشته باشد، معشوقه باشد، بانوی خانه باشد، دوست و مشاور و راهنما باشد، زنی که برایش شاعر و قاطرچی فرقی نکند پدر )شوهر(

هنرمند را درمی آورد، نیما درباره عالیه خیلی کم حرف  میزد ولی ما دوستان و هم مشربانش می دانستیم که نیما از زندگی خانوادگیش رضایت ندارد، اهل عشق وعاشقی و معشوقه گرفتن هم نبود، از این بابت آدم پاکی بود، یک کمی زیادی ترس داشت، به همین دلیل خیلی کم رفیق داشت با همه نمی جوشید وقتی کسی عصبانیش  میکرد فحش نمی داد و بد و بیراه ن میگفت خیلی خونسرد زیر لب زمزمه می کرد: «ولش کن نادان است. نیما میگفت این شعرهایی که اینجوری مینویسم برای اینست که از گفتن حرفهایی مثل جواهرخیز و گوهرریز و گوهرویز و گوهرزا فرار کنم، فکرش را بکنید اگر یک بنده خدایی بخواهد این را ترجمه بکند چه می شود، همه اینها یک حرف است. ولی وقتی اینطوری گفته می شود شبیه به هذیان می شود. می گفت شعر نباید حرف زائد داشته باشد، خودش از حر فهای قلمبه سلمبه بدش میآمد، می گفت همه چیز باید ساده و طبیعی باشد، خود بهتر از خویش است، خویش بهتر از خویشتن است، از فردوسی خوشش  میآمد از سعدی تعریف می کرد اما عربیهای سعدی او را ناراحت می کرد، میگفت آقای سعدی  میتوانست بدون این عرب یها هم گلستانش را بنویسد. در مورد مولوی عقیده داشت شعرهایش سست است، ولی افکارش را خیلی می پسندید و عالی میدانست. درباره نظامی می گفت داستان سرای بسیار عالی و در عین حال پاک هم هست، یک کلمه دور از عفت به زبان نیاورده، از عار فنامه ایرج میرزا بسیار بدش می آمد، میگفت یک مردی تمام عمر تنگدستی دیده، زجر کشیده

ولی میهن پرست باقی مانده نباید یک همچه آدمی را اینطوری اذیت کرد، آنهم به خاطر اینکه ضد قاجاره، ایرج به این خاطر عارفنامه را منتشر کرده چون شعر معروف «جغدی بر ویرانه های شاه عباس نشسته » را عارف سروده است و بر ظل السلطان لعنت فرستاده است، ایرج  میگفت چرا به ظل السلطان لعنت فرستادی، به نظر نیما در این دعوا حق با عارف بود، اعمال ظل السلطان و کارهایی که کرده بود دفاع لازم نداشت. نیما تا آنجا که با من جیک و پیک داشت از کار دولتی خوشش نمیآمد ولی دلش می خواست یک مختصر عایدی مطمئن داشته باشد و درویشانه بنشیند و به هنرش مشغول

باشد، نیما دلباخته کارش بود جاه و جلال نمیخواست، شهرت و موقعیت نمی خواست.میخواست آنچه در دل دارد به روی کاغذ بیاورد. آنهم با سلیقه و سبک خودش. ولی متأسفانه به آنچه که می خواست و آرزو داشت تا دم مرگ نرسید. نیما وقتی مُرد من پیشش نبودم اما چون شهرت امروز را نداشت روزنامه های محترم اهمیتی به آن ندادند و اصلاً منتشرش نکردند، آنهم مردی که به هنرش بیش از زن و بچه اش علاقمند بود، البته اساس اخلاق و مرام هنرمند هنر او است یک شاعر، نقاش، نویسنده و به طور کلی کسی که کار خلاقه هنری میکند نمی تواند غیر از این باشد، در شعر آن مرد دهاتی که نیما به من تقدیم کرده و برای من گفته چنین آمده:

 

آمد از کلبه برون انگاسی

که ببیند ماه درآمده یا نه

 

معذرت میخواهم آقای جمشیدی، بقیه اش یادم نیست ولی آن شعر در کتابی که بروخیم چاپ کرده چاپ شده است. نیما از یک تابلویی که روی شعری از حافظ ساخته بودم خیلی خوشش آمده بود، وقتی آن تابلو را میدید زمزمه میکرد:

امشب ز غمت میان خون خواهم رفت

از بستر عافیت برون خواهم رفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم رفت

«خاطره دیگری از نیما دارم که هیچ وقت فراموشم نمی شود و آنهم ادعای پیغمبری نیماست، روبه روی نگارستان من در خیابان علاءالدوله، یک پزشک یهودی بود که خود را وابسته به یک اقلیت مذهبی معروفی میکرد، )آن روزها اغلب پزشکان برای پیشرفت کارشان خودشان را وابسته به این اقلیت می دانستند( آن پزشک دو پسر داشت که در مدرسه مروت تحصیل میکردند و من هم هفته ای چند زنگ در آن دبیرستان درس داشتم، شبهای دوشنبه منزل آقای دکتر مجلس تبلیغ برپا می شد، مرا به این مجلس دعوت کردند اول قبول نکردم و بالاخره پذیرفتم، شبی به اتفاق نیما به آن مجلس رفتیم، ضمن بحث هایی که می شد، نیما یک دفعه ادعای پیغمبری کرد و گفت: دین شما مبشر من بوده، فرستاده ام تا مژده آمدن مرا به شما بدهند. اگر قبول نکنید به دست شما قطعه قطعه می شوم... رنگ حضار از این سخنان پرید و ولوله در جمعیت افتاد که پیامبرشان رقیب پیدا کرده، مجلس تمام شد و ما بیرون آمدیم، بین راه با نیما درباره این ادعایش حرف میزدیم، نیما مرتب می گفت:

نادان، نادان، مردم نادان