سراینده هما ارژنگی

 

من به مهمانی برگ آمده ام

به تماشای خزان صد رنگ

ژاله می بارد از لرزش برگ

برگ می ریزد از جنبش باد

چه هیاهوی غریبی است به باغ!

می روم ،  تا گذرِ تنهایی

می نشینم سرمست

زیر آن چترِکهنسالِ بلوط

مثلِ یک مادرِ پیر

ریشه افشانده به خاک

شاخه گسترده در آن آبیِ پاک

هر زمان از نفسِ سردِ خزان

دامنی پولکِ زرین به زمین می ریزد

چه تماشاگهِ سحر آمیزی

چه کسی می گوید که

خزان قاصدِ بی برگی هاست؟

رنگ در رنگ به هم بافته باغ

فرشی از ابریشم

سرخ و عنابی و زرد

سبز وسرخابی و شنگرف و کبود

در خزان، روحِ بهاران جاریست

چشمِ دل را بگشای

سینه از زنگِ کدورت بزدای

و در آن آینه ی پاک ببین

در تنِ سبزِ درخت

در دلِ گرمِ زمین

روی هر برگِ به خاک افتاده

زندگی می جوشد.

در تو گر معجزه ی عشق نباشد چو گِلی

سرد و افسرده و مات و کسلی

یار دل مرده ی من باور کن

زندگانی زیباست

عشق، سرچشمه جوشانِ حیات

عشق، درمانِ پریشانی هاست

 

 

دیدگاه خود را بنویسید


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید